تبلیغات
خط خطی های ماندگار
خط خطی های ماندگار
روزمرگی های یک زن

در محوطه دانشگاه روی نیمکتی در چند قدمی درب ورودی نشسته بودیم که دو پسر بچه وارد دانشگاه شدند از قیافه ریزه میزه آنها معلوم بود که دانشجو نیستند ...

هر کدام کتابی به همراه داشتند که نشان دهنده این بود که تازه از مدرسه آمده اند

چرا به اینجا آمده اند معلوم نبود!؟

در بدو ورود آنها دوستم با دیدن قیافه ریز آنها ذوقی کرد و گفت الاهی چقدر اینها کوچکند

همین که از کنارمان رد شدند انگار با پتک بر سرمان کوبیدند!!!!!!

خداوندا در دست یکی از آنها سیگاری بود که حتی از لای انگشتان کوچکش خیلی بزرگ جلوه مینمود

با چنان غروری بر آن مک میزد که گویی در دنیا بزرگمردتر از او وجود ندارد

از چهره اش کاملا آشکار بود که در او این حس به وجود آمده بود که من دیگر بزرگ شده ام و بچه نیستم

نمیدانست که این نشان دهنده کم خردی ... تحقیر ... نماد نشان دادن مشکلات و خیلی رنجهای بزرگ تر از اینهاست

خدایا به او کمک کن راهش را پیدا کند

نور ایمانت را به قلبش بتابان و به او بفهمان یاد تو از هر گونه سیگاری آرامش دهنده تر است





نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 9 اردیبهشت 1389 توسط ستاره طلایی

 

این روزها مشغول خواندن کتابی هستم با نام ((کودک درون و چراغ جادو)) نوشته جک کانفیلد کتاب جالبیست دید مرا نسبت به خیلی از چیزها و طرز تفکرهای غلطمان عوض کرد به من یاد داد به جای اینکه از گفتن خواسته قلبی ام بترسم و احساس ناراحتی کنم یاد بگیرم که چگونه خواسته هایم را درخواست کنم و از شنیدن جواب منفی طرفم احساس ناراحتی نکنم

خدایا این هم از معجزات توست که پیش پایم قرار دادی.بی حد سپاسگذارم





نوشته شده در تاریخ دوشنبه 30 فروردین 1389 توسط ستاره طلایی

 

 

دلخوش از آنیم که حج میرویم

غافل از آنیم که کج میرویم

کعبه به دیدار خدا میرویم

او که همینجاست کجا میرویم

حج به خدا جز به دل پاک نیست

شستن غم از دل غمناک نیست

دین که به تسبیح و سر و ریش نیست

هر که علی گفت که درویش نیست

خدا یا تو این مدت چیزایی دیدم ، حرفهایی شنیدم که برام غیر قابل هضم ، خودت که شاهدی چقدر با شنیدنشون دلم گرفت و اشک ریختم ، خدایا این مردم از دنیا چی میخوان؟ کاش نور ایمانت رو تو قلب همشون زنده کنی ، کاش شیطان رو از همه دور کنی ... شنیدن این چیزا برای من خیلی سخت بود خیلی ، تو که اینا رو میبینی و دم نمیزنی چی میکشی!!! خیلی صبوری خدا خیلی .... دیگه حتی به خودم هم اعتماد ندارم!

 





نوشته شده در تاریخ دوشنبه 16 فروردین 1389 توسط ستاره طلایی

8/12/88

این تاریخ تاریخیه که اسم اون برای همیشه وارد شناسنامه من ، به عنوان شوهر شد

زوری پر از خاطره بود

به دلیل اینکه با هم فامیل بودیم همه فکر میکردن حتما موقع آزمایش خون با مشکل مواجه میشیم

ولی خوشبختانه جواب آزمایش رو نیم ساعت بعد که دادن هیچ مشکلی نبود و مارو فرستادن مشاوره قبل ازدواج و ساعت 15:00 هم رفتیم که عاقد ما رو به عقد هم دراره

یعنی همه چیز تو یه روز اتفاق افتاد

واسه همین خیلی عجله ای و بدون آمادگی بود

دخترای فامیل که تو جواب بله دادن تجربه داشتن تجربیات لازم رو در اختیار بنده گذاشتن و رفتیم

روز پر خاطره ای بود که برای من فراموش نشدنیه

 

نیایش : خدایا کمکم کن تا آخرش دووم بیارم و تلخیا و شیرینی های دوران زندگی رو تحمل کنم





نوشته شده در تاریخ دوشنبه 17 اسفند 1388 توسط ستاره طلایی

به یاد اولین بوسه





نوشته شده در تاریخ سه شنبه 4 اسفند 1388 توسط ستاره طلایی

انواع فروشنده پوشاک

فروشنده واقعی (مذکر و مؤنث): کسی است که در مقابل خریدار از جای خود بلند شده ... در صورت صحبت کردن با تلفن ، تلفن را قطع نموده و به مشتری توجه می کند و اگر هم تلفن زنگ زد جواب نمیدهد و به کار مشتری میرسد او کسی است که با حوصله تمام هر گونه خواسته ای که خریدار دارد را انجام میدهد لباسها را هر تعداد هم که باشد از قفسه پایین آورده و برای مشتری با حوصله توضیح میدهد او کسی است که بیشترین تعداد مشتری را دارد

 

فروشنده جوان (مذکر): این فروشنده فرد جوانی است که بی هدف خود را در کنار یک سری مانکن و لباس به درد نخور و بنجل سر کار گذاشته و تنها مزیتی که از فروشندگی خود میبرد این است که نمی گویند پسر فلانی بیکار و الاف است او در اینجا هم یک سری از دوستان الاف خود را دور خود جمع کرده و مشغول چشم چرانی و بلوتوث بازی و هر هر و کرکر می شود .

فروشنده جوان (مؤنث): مانکنی که روزی یک مد از لباسهای مغازه را بر تن می کند تنگ ترین مانتو را بر تن دارد طوری که حتی نمی تواند از جای خود جُم بخورد و برای مشتری چیزی پایین بیاورد کسی که با ورود به مغازه اش باید پول در دهانش بگذاری تا جواب سلامت را بدهد او فقط در حالی که گوشی موبایل یا مغازه در دستش است و نیشش تا بنا گوش باز است و حالتی عشوه مانند به خود دارد و پچ پچ کنان بسیار تابلو است که در حال مکالمه با BF اش می باشد فقط نگاهت می کند تا از مغازه بیرون روی اینها نیز مانند دسته مذکر فقط برای پر کردن وقت خود و گیر آوردن جایی دنج برای اینکه دور از چشم مادر و پدر خود به راحتی به کارهای شخصیشان برسند خود را سرکار ذاشته اند .

 

فروشنده پیر : او کسی است اخمو ، ترشرو که از خریدار انتظار دارد چشم به هر لباسی که دوخت بی برو برگرد آن را خریداری کند .. فردی بی حوصله که تا مشتری به طور قطعی لباسی را انتخاب نکند به خود زحمت نمی دهد آن را پایین بیاورد او بر روی صندلی نشسته و نظارت می کند و در صورت خواستن لباسی از جانب مشتری او را مجبور به رفتن به درون اتاق پرو می کند و تاکید می کند فقط یک بار کلید برق را بزنی روشن می شود (مثل اینکه کودک هستی و قصد داری با روشن و خاموش کردن چراغ مغازه اش لامپ را بسوزانی) کسی که مشتری یک بار که به مغازه اش رفت دست خود را داغ می کند که دیگر از این غلط ها نکند و پا به مغازه اش نگذارد

اینها حاصل تراوشات ذهن خلاق خودم می باشد فردا کسی کامنت نزارد بگوید نوشته هایت همه کپی است (در وبلاگهای قبلی ام شاهد این گونه کامنتهایی بودم)





نوشته شده در تاریخ دوشنبه 3 اسفند 1388 توسط ستاره طلایی

روزهای به یاد ماندنی

24/9/1388 یعنی درست 2 روز مانده به ماه محرم روزی بود که جواب مثبت رو برایش شروع یک عمر زندگی مشترک به همسر آینده ام دادم ...

و امروز 2/12/88 روزیست که چند روزی از اتمام ماه محرم و صفر گذشته و قراره که اونها بیان و صحبتهای لازم رو با خانواده انجام بدن و انشالله به امید خدا من و اون رسما نامزد بشیم

نیایش روز

سلام خدای خوبم

دوست و رفیق تنهاییام

همدم شبهای تارم

همیشه کنارم بودی و هر مشکی داشتم تا دست به سوی تو بلند کردم بی جوابم نزاشتی و این مثل روز برام روشنه و قدر دان و شاکر مهربونیاتم هر چند میدونم بنده لایقی نیستم

امروزم ازت میخوام بدون هیچ مشکل و دردسری اگه قسمت آینده من تا آخر عمر اونه خودت با همه بزرگیت کارارو طوری ردیف کنی که مشکلی سد راهمون نشه

امروز بازم از اون روزاست که به کمکت احتیاج دارم

میدونم دستمو خالی رد نمیکنی بزرگ بی انتها

دوست دارم تا همیشه





نوشته شده در تاریخ دوشنبه 3 اسفند 1388 توسط ستاره طلایی

 

هیچ گریانی را ندیدم که همچون قلم به زیبایی تبسم کند . «(امام صادق)»

گاهی خاطراتی هست ... حرفهایی هست .... درد دلهایی هست که برای اینکه گذر زمان باعث نشه از خاطرم محو بشن دوست دارم جایی یادداشت کنم و چه جایی بهتر از اینجا





نوشته شده در تاریخ شنبه 1 اسفند 1388 توسط ستاره طلایی
درباره وبلاگ

آرشیو مطالب

آخرین مطالب

نویسندگان

موضوعات

پیوند ها

آمار سایت


Blog Skin